|
๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑ اگه میخوای عاشق بشی اینارو بخون ๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑
|
||||
|
|
||||
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



+
سیاه مشق شده در ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط ๑۩۞۩๑بهزاد ๑۩۞۩๑
|

.نگاهی به آسمون کردم چه ابری... همه جا ساکت و آروم بود فقط صدای جیک جیک گنجشکها می اومد از صبح هوا ابری بود ولی از بارون خبری نبود... بعد ازظهر که از کلاس برگشتم مثل همیشه از همون مسیر رفتم خیلی رویایه پر از درخت چنار که سر در هم فرو بردن اونقد برگهاش زیاده که زمین رو فرش کرده ... وقتی از اونجا میرم حالت خاصی به من دست میده احساس شادابی میکنم... با اینکه راهم طولانی میشه ولی ...(البته یه حسن دیگه هم داره این که دیگه تو مسیرم گربه نیست آخه خاطرات بدی رو یادم میاره هر جایی که باشه مسیرم رو عوض میکنم) همون موقع نم نم بارون شروع شد دلم میخواست ساعتها زیر بارون قدم بزنم ... تنه درختها خیس شده بود از دور خیلی قشنگ بود همون لحظه به یاد دوست افتادم که میگفت میدونی عشق وقتی رسیدم خونه خیس شده بودم... 
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شبیه چیه ؟شبیه چتره ...![]()
![]()
![]()
![]()



![]()
+
سیاه مشق شده در ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط ๑۩۞۩๑بهزاد ๑۩۞۩๑
|

بیا که دوست دارمت !! بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد. بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد... شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست... بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند. شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است. آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند. شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است. بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم. بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند. آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد. دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست. گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست. بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند. بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم. چشمان پرسش خود را، تو بسته دار. لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا. شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست. شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.

















« بیا دوباره دوست دارمت »







